تبليغاتX
من به دیدار خدا رفتم در آن سر عشق
























من به دیدار خدا رفتم در آن سر عشق

باران رحمت خدا هميشه مي بارد...تقصير ماست كه كاسه هايمان را بر عكس گرفته ايم (نظر یادت نره )


تاریخ : ٢ الی ٥ خرداد ١٣٩١

ساعت ١٠ الی ٢١

 

آدرس :خیابان ولیعصر- پایین تر از پارک وی - مجموعه فرهنگی ورزشی تلاش

یک دل سیر کمک کنیم

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 21:43 توسط نم نمک سکوتو بشکن زیر لب خدا خدا کن| |

بازار بهار محک 28 و 29 اردیبهشت ماه با هدف حمایت از کودکان مبتلا به سرطان برگزار می‌شود.
این بازار با غرفه‌های مختلف از جمله مواد غذایی، اجناس دست ساز و سنتی، موسیقی، عکاسی، کتاب، گل و گیاه و ... پذیرای حضور یاوران می‌باشد.
در این بازار غرفه‌های نجوم، کاردستی و گریم برای کودکان یاور محک در نظر گرفته شده است.
هنرمندان و ورزشکاران محبوب شما نیز در این بازار برای حمایت از کودکان مبتلا به سرطان گرد هم آمده‌اند.
شما نیز با حضور خود در این بازار علاوه بر تهیه وسایل مورد نیاز خود یاری‌رسان کودکان محک باشید.
به امید دیدار

زمان :28 و 29 اردیبهشت ماه- 10تا 19
مکان: انتهای اتوبان امام علی - ابتدای بزرگراه ارتش غرب - سه راه ازگل - بلوار شهید مژدی - بلوار جنت - بلوار محک - موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان محک

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 1:22 توسط نم نمک سکوتو بشکن زیر لب خدا خدا کن| |

« جشن نَفَس »
جشنی در جهت فرهنگ سازیِ اهدای عُضو...
حضورتون , باعث دلگرمیِ ما و همه ی بچه هاییه
که آرزوشون نفس کشیدن بدونِ کپسول اکسیژنه !

برای کسب اطلاعات بیشتر به سایت زیر مراجعه فرمایید:

http://ehda.ir/

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 19:54 توسط نم نمک سکوتو بشکن زیر لب خدا خدا کن| |

برای مادر شعر بلد نیستم بگم ....

از حس جو گیری دوساعته هم بدم میاد که بشینم و برای مادرم بنویسم

اونم منیکه از فرط درگیری یه هفته بود که با مادرم حرف نزدم .......

... اما یه چیزایی یادم میاد که شاید واسه همه مشترک باشه ......

از کل بچگیم یه جمله از مادرم هنوزم منو بچه میکنه

یادمه یه روز که املا نوزده شدم واسه اینکه کلمه ی فراهم رو "فراحم" نوشتم

مامانم که از سر ِ کار خسته اومده بود با ذوق گفت :

بگو املا بیست شدی تا چیزی که واست خریدم رو بهت بدم

سرمو انداختم پایین گفتم نوزده شدم .....................

مامان به خندش ادامه دادو گفت نوزده هم برادر بیسته

هدیه ای که بهم خریده بود رو داد بهم ........

با اکراه گرفتمش ...

تو چشام نگاه کرد گفت :

اگه یه روزی واسه درس خوندن شما لازم باشه ناخن های دستم رو بفروشم

(چشاشو بست و دستشو جلو اورد )

بهشون میگم : بکشید زود تر، تا بچم از درس عقب نمونده .......
.....

هر کدومتون حتما یه چیزی از مادرتون مونده که

تو تموم روزاییکه خیر سرمون رو پامون وایسادیم ما رو تا جا داره یاد ِ آغوشش بندازه

....................................

یه حسی وسط آهنگ " بمان مادر ِ داریوش " تو کودکی

یه حسی شبیه صورت اکبر عبدی تو فیلم مادر که تا مادرش رو میدید لرزیدنش قطع می شد

یه چیزی شبیه گریه کردن وقتی که میگفت :

مــــــــــــــــــــادر ... مرد از بس که جان ندارد

یه چیز لعنتی ... مث بوی چادرش .. هر چقدرم که با دین مشکل داشته باشی ....

یا تُن صداش وقتی که لالایی می خوند .......................

وقتی عکسای جوونیش که سیاه سفیده رو میبینی و الان که موهاش رو رنگ میکنه

چروک ِ دستش رو پنهون می کنه ........

هی ... هر کی که هستی .......

رئیس فلان کارخونه ای ... یا یه آپاراتی که تنش همیشه بوی روغن سوخته میده

هر بار که کمرت رو صاف کردی ...

هر بار که معشوقت داشت بازوت رو می بوسید به جای واکسن هات رسید

هر بار از جلوی طلا فروشی با جیب خالی رد شدی و دیدی یکی شبیه مادرت

به ویترین زل زده

بدون مادرت از خودش زده ... تا تو از آیندت نزنی....

پاره پوشیده که جای وصله .... لباس نو به تنت کنه ....

درد کشیده .... زحمت کشیده که توی تمام عکسای مونده از تولد های کودکیت

یه خنده خوش نقش و نگار به لبت باشه ........................

ببین ... مادر پیر میشه ........... بخوای نخوای قدش آب میره ... چشاش گود میره

واسه یه شب .... هواشو داشته باش ... هوای خیلی از شباتو داشته

نوشته: هومن شریفی

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 13:42 توسط نم نمک سکوتو بشکن زیر لب خدا خدا کن| |