تبليغاتX
در دلم بغضی هست که نمی ترکد هیچ



 

پنجه های مهربان مریم ،دستم را در خورد فشرد.وگفت:من به تو حسادت میکنم.احساس تو یک احساس عادی نیست،هیچ وقت نتوانستم عمق آنرا به خوبی درک کنم.همراه با فشاری بر دستش،از جا برخاستم و گفتم :*اگر به قلبت مراجعه کنی ،میبینی که فضای کوچکش ،دنیای محبت هاست.این وجه اشتراک همه انسان هاست،با این تفاوت که بعضی ها در قبال دیگران به آن پایبندندولی بعضی دیگر ،سرسری و بی توجه از آن میگذرند.*

ای دل چو زمانه میکند غمناکت

نا گه برود زتن روان پاکت

بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند

زان پیش که سبزه بر دمد از خاکت

(خیام)

---------------------------------------------------

جور زمانه مهر تو از دل جدا نکرد

ما را به زیر سنگ جفا،بی وفا نکرد

آئین عشق و عطوفت طریق ماست

ای آرزوی دل ،دل ما که خطا نکرد

---------------------------------------------------

بیا تا دست هم گیریم و راز دل عیان سازیم

که در پنهان نمی ماند،برون از پرده افتاده

---------------------------------------------------

قطره اشک ترا در جام دل اندوختم

باختم دل را به عشقت تا ابد من سوختم

---------------------------------------------------

تصویر دنیای غم را در خود نشان میداد.بغضی به سختی گلویم را می فشرد.قطهره اشکی بی اختیار از گوشه چشمم فرو چکید،در حاشیه تصویر نقش بست.میخواستم با عجله آنرا پاک کنم،اما مریم مانعم شد.

--بگذار به همین صورت بماند،این بهترین نشانه محبت توست.

***به امید اینکه همه ما به درد عشق مبتلا شویم***

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 22:39 توسط رضا امینی |



 

 

به نام خدائی که جان آفرید       سخن گفتن اندر زبان آفرید

 و گر بنده چابک نیاید زکار    عزیزش ندارد خداوندگار

مرا او رسد کبریا ومنی       که ملکش قدیم  است و ذاتش غنی

اگر طالبی کاین زمین طی کنی    نخست اسب باز آمدن پی کنی

تامل در آیینه دل کنی       صفاتی بتدریج حاصل کنی

مگر بوئی از عشق مستت کند    طلبکار عهد الستت کند

به پای طلب ره به دان جا بری   وزان جا به بال محبت پری

دیشب وقتی تمرین ورزشی طبق معمول ساعت 10 تموم شد.مربی همه رو جمع کرد گفت همه بیائین اینجا جمع شین میخوام پدر مهدی (یکی از دوستان ورزشی من که کمربند مشکی داره) رو در بیارم.ما هم جمع شدیم پیش مربی.ببینیم جریان چیه.

مربی هم رفت از ساکش یه روزنامه تا شده رو در آورد و با خودش آورد.و گذاشت رو زمین.تو دلم گفتم یعنی چی ؟نکنه میخواد معلقش کنه رو روزنامه .

تو همین فکرا ،مات و مبهوت نگاش میکردم.بعد مربی خم شد و روزنامه رو از رو زمین برداشت.

همین طور که همه پیش هم جمع شده بودیم،مربی گفت که اول به سلامتی خودتون دست بزنید.

همه دست زدیم.

بعدش گفت حالا به سلامتی رضا دست بزنید. همین طور خشکم زد.

یه دفعه از لای روزنامه حکم  ورزشی منو در آورد و داد دستم.

بعد دوستا اومدن و تبریک گفتن و همه اومدیم خونه.

تا همین چند وقت پیش که تصمیم گرفتم ورزش رو شروع کنم ،باورم نمیشد که اینقدر سریع بتونم خودمو برسونم.خلاصه خیلی روز  خوبی بود و اولین روز امسال بود که یه افتخار جدید تو زندگیم ثبت شد.از این بابت اول از خدای خوبم بعد از مربی دوستائی که کمکم کردم ممنونم .راستی یه شیرینی هم افتادم که این جلسه باید بگیرم.

خدایا از اینکه اینهمه هوامو داری ممنونم .دیروز از بابت خودم خیلی خوشحال شدم و یه جورائی تو دلم جشنی به پا بود.بیا و این شادی منو کاملش کن.خواهر عزیزم  امروز امتحاناش تموم شد.کمکش کن تا موفق بشه.و از این به بعد مسیر زندگیش رو به رشد بشه وهر روز موفق تر و موفق تر باشه.به گفته خودش خیلی زحمت کشیده .پس جواب زحماتشم بده .

ندانم کدامین سخن گویمت    که والا تری از آن چه من گویمت

به امید موفقیت همه

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 22:40 توسط رضا امینی |



من به دنبال اطاقی خالی

روزها میگردم تا از اینجا بروم

 

من به دنبال اطاقی  خالی

گز دل پنجره اش عطر گل بوته شبنم زده ای میگذرد

کز دل پنجره اش ناله و سوز نی غم زده ای میگذرد

 روزها ست میگردم تا از اینجا بروم

 

من به دنبال گلیمی ساده

سقفی از چوب و حصیر

سر دری افتاده

من به دنبال هوای خنک آزادی

و

دری ،پنجره ای باز به یک آبادی

روزهاست میگردم تا از اینجا بروم

 

من به دنبال هوائی نه چنین آلوده

روزگاری نه چنین افسرده

روزهائی نه چنین پژمرده

روزها  میگردم تا از اینجا بروم

 

من به دنبال اطاقی خالی روزها میگردم

کز در کوچه آن :

جوی آبی ،چشمه ای میگذرد

که مرا عصر به عصر به تماشا ببرد

کاش که پیر زنی صاحب یک بز پیر

با دوتا مرغ و خروس و سگی بازیگوش

کاش همسایه دیوار به دیوار اطاقم باشد

کاش که توی حیاطش باشد :

دو سه تایی از درختان بلند

چند تائی نارنج

و چناری که کلاغی هر روز، به سراغش برود

<< و من هر روز به عشق گل روشان بروم پنجره باز کنم  >>

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 1:29 توسط رضا امینی |



در لبانم  غنچه لبخند پژمرده است   نغمه ام دلگیر وافسرده است

نه سرودی نه سروری  نه هم آوازی نه شوری

زندگی گویی ز دنیا رخت بربسته است

یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است    

این چه آیینی چه قانونی چه تبعیدی است

من از این آرامش  سنگین و صامت عاصی ام دیگر

من از این آهنگ یک سال مکرر عاصی ام دیگر

من سرودی تازه می خواهم

  جنبشی شوری نشاطی نغمه ای فریادهای تازه می خواهم

من به هر آیین و مسلک کو کسی را از تلاشش باز دارد یاغی ام دیگر

 من تو را در سینه امید دیرین سال خواهم کشت  من امید تازه می خواهم

افتخاری آسمان گیر و بلند آوازه می خواهم

کرم خاکی نیستم من  کرم خاکی نیستم من تا بمانم در مغاک خویشتن خاموش

  نیستم شب کور کز خورشید روشن گر بدوزم چشم

آفتابم من آفتابم من که یک جا یک زمان ساکن نمی مانم

با پر زرین خورشید افق پیمای روح خویش  

من تن بکر همه گل های وحشی را نوازش می کنم هر روز

جویبارم من جویبارم من که تصویر هزاران پرده بر پیشانیم پیداست

  موج بی تابم که بر ساحل صدفها آورم همراه

 کرم خاکی نیستم من نیستم  من آفتابم جویبارم موج بی تابم

تا به چند اینگونه  در یک دخمه بی پرواز ماندن

   تا به چند اینگونه  با صد نغمه بی آواز ماندن

شهبر ماست مانی را به زیر چنگ پرواز بلند خویش داشت

آفتابی را بخواری در حریم  ریشخند خویش داشت

  گوش سنگین خدا از نغمه شیرین ما پر بود

زانوی نصف النهار از پایکوب هر روز ما چو بید از باد می لرزید

اینک این آواز و پرواز بلند و این خموشی وزمینگیری

اینک آن هم بستری با دختر خورشید واین هم خوابگی با مادر ظلمت

من  که هرگز  سر به تسلیم خدایان هم نخواهم داد

گردن من زیر بال کهکشان هم خم نمی گردد

زندگی یعنی تکاپو زندگی یعنی هیاهو

زندگی یعنی شب نو روز نو  اندیشه نو زندگی یعنی غم نو پیشه نو حسرت نو

زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد

زندگی بایست در پیچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بگسیرد

 گر چه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد

زندگی همچنان آب است   آب اگر راکد بماند چهره اش افسرده خواهد گشت وبوی گند میگیرد در هلال آبگیرش غنچه لبخند می میرد

آهوان عشق از آب گل آلودش نمی نوشند

مرغکان شوق در آیینه تارش نمی نوشند

من سر تسلیم بردرگاه هر دنیای نادیده  فرو می آورم جزمرگ

من ز مرگ از آن نمی ترسم که پایانی است بر طومار یک آغاز

بیم من از مرگ یک افسانه دلگیر  بی آغاز و پایان است

من سرودی را که عطر کهنه در گلبرگ  الفاظش  نهان باشد نمی خواهم

من سرودی تازه خواهم خواند کزگوش کس نشنیده باشد

من نمی خواهم به عشقی سالها پابند بودن

 من نمی خواهم اسیر سحر یک لبخند بودن

من نه بتوانم شراب ناز از یک چشم نوشیدن

من شراب تازه عشق تازه می خواهم

قلب من با هر نفس یک آرمان تازه می خواهد

سینه ام با هر نفس یک شوق یک درد بی اندازه می خواهد 

من زبانم لال حتی یک خدا را سجده کردن قرنها او را پرستیدن

یا ز خشم یک خدا همواره ترسیدن

 یا به یک مذهب همیشه پای یک ایمان فشردن  دل نمی بندم

من خدای تازه می خواهم

گر چه او آتش قهرش بسوزاند سراسر ملک هستی را

گر چه او رونق دهد آیین مطرود و حرام می پرستی را

من به ناموس قرون بردگی ها یاغیم من

 یاغیم من گر بگیرندم ببندندم

گر به دار آرزوهایم بیاویزند

گر به سنگ ناحق تکویر استخوان شعر عصیان فروزم را فرو کوبند

من از این پس یاغیم دیگر

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 23:27 توسط رضا امینی |



هر پرنده مادرش میشه براش بال و پرش
آخه دنیائی داره هر پسری با مادرش
هر گلی با گلدونش هر شاخه با باغبونش
هر پریشونی باید کسی بشه مهربونش
مادر شده خالی تکیه گاهم بی نگاهت بی پناهم مادر
سخته دیدن و تو رو ندیدن ،بی هوا نفس کشیدن مادر
چی بگم ،اگه تو بودی گریه ها منو نمیبرد
زندگی منو میفهمید رویاهام به هم نمیخورد
لالائی های شبونه یادمه قصه های مادرونه یادمه
میگرفتم هی بهونه یادته میزدی موهامو شونه یادمه

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 1:22 توسط رضا امینی |



همه لرزش دست و دلم از آن بود که عشق گریزی گردد پناهگاهی نه
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 1:21 توسط رضا امینی