تبليغاتX
در دلم بغضی هست که نمی ترکد هیچ



بی تو ایا می توان یک لحظه زیست

می توان بیگانه شد با هست نیست

شاید اما سخت

محنت انگیز,ملامت انگیز

می توان عشق را از یاد برد

می توان در دست غم ها جان سپرد

می توان در این سرای تنگ دل

درد ها را یک به یک بر هم فشرد

شاید اما سخت

محنت انگیز,ملامت انگیز

بی تو ایا می توان یک لحظه زیست

اری اری

اما در من ان یارای نیست

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 23:20 توسط رضا امینی |



دوست دارم در گوشه ای از سرزمین خدا و عشق کلبه ای داشته باشم. کلبه ای که در پناه سقف های پوشالی اش بتوانم سوز زمستان و عطش تابستان را تاب بیاورم. کلبه ای کوچک که محبت و عشق از آن به بی کران ها سرک بکشند. دوست دارم روی کلبه ام پلاکی برنجی نصب کنم که رویش نوشته باشد : "ورود به شرط بی ریایی" در محوطه اطراف کلبه ام فضایی دل انگیز داشته باشم که خورشید هر روز صبح پرتوهای پر احساسش را بر آن فرو ریزد و خروسی داشته باشم تا سحرگاهان ندای بیداری سر دهد.

دوست دارم در دور دست ها کوه ها را ببینم که چه با وقار و با اقتدار سر به فلک کشیده اند. جلو خانه ام درختان تبریزی با نسیم ملایم به این سو و آن سو بروند. صدای پرطنین و پرشور مرغابی هایم بر وجودم طنین بیندازد. در هوایی که پر از بوی سبزه و چمن است بنشینم و به آسمان آبی پیش رویم بنگرم. روی علف ها دراز بکشم تا ساقه های با طراوتشان صورتم را نوازش کند. جاده ای در کنار کلبه ام داشته باشم که به رهگذرانش خوش آمد بگویم و در لذت خوردن یک استکان چای با آنان شریک شوم.

<<و دوست دارم در کلبه ام وجود پروردگارم را حس کنم. آه که چه لذت بخش است <<

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 1:25 توسط رضا امینی |



پاک شو از الودگی ای لایق اسودگی

باز ای به سوی زندگی

درچنگ افیون تا به کی؟

 بر خویش مدیون تا به کی ؟

شرمنده پیش همگان تا به کی؟
هیچ کس به جز خودت نیست حلال مشکلاتت

باور بکن همین است تنها ره نجاتت

کلید زندان تو در دست خود توست
خود را از این زندان ازاد کن
ویرانه را برخیز و اباد کن


ازچی ای همراز من ای هم وطن
خویشتن را حبس کردی در قفس

 

پاک شو

چرا انسان به حدی میرسه که به خودش اجازه میده وجود خودش رو به بی وجودی تبدیل کنه؟

چرا انسانی که اینهمه زیباست و خداوند که مظهر زیبائی هاست ،اینهمه واسه ایجاد انسان از عوامل زیبا شناسی  رو بکار برده ،به خودش اجازه میده که با جسمش اینکار رو بکنه ؟

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا انسان گاهی وقتا اینهمه مضحک میشه ؟خوار و ذلیل چرا؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 23:41 توسط رضا امینی |



همین که دل ،دل خون بار ابره
همین که شب،شب قتل ستاره س
همین که بغض تو ، بغض همیشه
همین که ترس من،ترس دوباره س

به من چه سرخی میخک تو مهتاب؟
به من چه رقص نیلوفر روی آب؟
قفس بارون کابوس کبوتر!
به من چه کوچه باغ شعر سهراب؟

کنار کوچ بچه های پرسه
تو بهت رعشه و رگ ،گرد سوزن
کنار مادرک های شناور
روی سمفونی نفرین شیون

کنار فقر گل بانوی ایثار
که می فروشه تنشو تیکه تیکه
کنار مرد دریا بغض خسته

که وا می باره از هم چیکه چیکه

ستیز تگرگ گلبرگه
مصاف آینه و الماسه!
پیکار کبریته و خرمن!
نبرد ارکیده و داسه

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 17:39 توسط رضا امینی |