درود به تمام دوستای اینترنتی
مدتی بود که تو محیط وبلاگ یه جورائی خودم رو امتحان میکردم،اینکه کی هستم ؟چی هستم ؟کجام ؟ و در مقابل آدمهای دیگه چه طور باید برخورد کنم ،گاهی وقتها چطور از خودم بگذرم ،چطور گاهی وقتها خودم رو تحمیل کنم ،ببینم قبلا کجا بودم؟ الان میخوام کجا برم؟
سطح پیشرفت تو زندگیمو بسنجم.ببینم چقدر معرفت دارم. چقدر به انسانیت نزدیکتر شدم ،احساسم و ادراکم نسبت به دیگران به کجا رسیده وخلاصه به کجا چنین شتابان ؟
اینکه تو این مدت تونستم طعم عشق رو بچشم اینکه تونستم چند نفر رو از اون حالتهای ناراحتی در بیارم بهشون یاد بدم چه طور میتونن بهتر زندگی کنن اینکه تونستم آدمهای مختلف رو نزدیک خودم کنم ،اینکه تونستم ایمان از دست رفته چند نفر رو برگردونم ،اینکه اینجا رو ابزاری قرار دادم برای ابراز علاقه شدیدم نسبت به بعضی هاتون همه و همه شاید جزو افتخارات شاید کوچک از نظر شما اما بزرگ از نظر خودم بود که تو این مدت تونستم بهشون برسم .
مدتی میرم بار علمی خودمو بالا ببرم .یه مدت برم تو خط مولانا ببینم اندیشه اش چطوری بوده.برم چند از کتابائی که خریدم و نخوندم رو بخونم برم اینهمه فایلهائی که از جاهای مختلف گرفتم رو بخونمو در کنارش یه تحقیقاتی هم در مورد رشته تحصیلیم و همین طور ادامه دادن ورزش مورد علاقه ام به صورت جدی تر
خلاصه کلی کار دارم باید انجامشون بدم.به اینترنت خواهم اومد ولی شاید حدود 3 ماهی وبلاگم آپ نشه.اگه اینجا نظر بذارین حتما میام بهتون سر میزنم و باهاتون صحبت میکنم.یه جورائی هستم ولی نیستم .اگه چیزی هم بخوام بنویسم فقط ثبت خاطره خواهد بود.
تو این هفته دو تا از دوستای خیلی خیلی خوبم که ازشون خبر نداشتم رو تونستم پیداشون کنم که خیلی واسم مسرت بخش بود.مخصوصا یکیشون رو دیوونه وار دوست دارم که از خدا میخوام همیشه بهش حس قشنگ خوشی رو بده.
همتون رو دوست دارم با آرزوی شادی و موفقیت برای همه دوستای عزیزم
اینم متن آهنگ معین که الان داشتم گوش میدادم .آهنگشو دوست دارم چون تو مهم ترین دوره زندگیم بهش گوش میدادم و خیلی باهاش خاطره دارم :
قسم به عشقمون قسم
همش برات دلواپسم
قرار نبود اینجوری شه
یهو بشی همه کسم
راستی چی شد چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم
...
به ملاقات آمدم ببین که دل سپرده داری
چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری
نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم
تو دریا باش و من جویبار عشقو در تو جاری
من از پروانه بودنها من از دیوانه بودن ها
من از بازی یک شعله سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم
من از هیچ بودنها من از عشق نداشتنها
از بی کسی و خلوت انسانها می ترسم
...
من از عمق رفاقت ها
من از لطف صداقت ها
من از بازی نور در سینه بی قلب ظلمت ها نمی ترسم
من از حرف جدایی ها
مرگ آشنایی ها
من از میلاد تلخ بی وفایی ها می ترسم

ساخته
(صحنه کشته شدن الیاس )
دیشب فیلم جوخه الیور استون رو دیدم.که محور اصلی داستان فیلم در مورد بی ارزش بودن جان و مال انسانها تو جنگ ها ست.که منو یاد کتاب زندگی و زمانه مایکل کافکا انداخت که در مورد فروپاشی نظام آپارتاید تو آفریقای جنوبی بود که توش فرزندی برای مداوای مادرش مجبور شد به خاطر شرایط بحرانی جنگ دست به کارهای مختلفی بزنه که توش اتفاقای جالبی میفته مثلا ت وقسمتی پرستار طعنه ای به مایکل میزنه که خیلی دردناکه.بگذریم .
یکی از دیالوگهای فیلم واقعا منو تحت تاثیر خودش قرار داد:
صحنه ای که هلیکوپتر مجروحان رو انتقال میداد،و تصویر از نگاه نقش سرباز روایت میشد جزو صحنه های بی نظیری بود که تو هنر سینما کم تر شاهدش هستیم.
تصویر دوربین به شکل wide کشته شده های ویتنامی و آمریکائی رو که به خاطر عملیات آتش ریزی از بین رفته بودن رو نشون میداد که صد ها نفر کشته شده بودن و انسانها رو با بلدوزر به صورت چند نفری بلند میکردن و به گورهای دسته جمعی انتقالشون میدادن ونیروهای زمینی هم باقی مونده های اجساد رو مثل آشغال به محل های خاصی پرت میکردن و دیالوگ سرباز همراه با موسیقی حماسی با ریتم آرام فوق العاده تاثیر گذار که زمینه این تصاویر بود بسیار تکان دهنده بود:
((حالا وقتی به پشت سر نگاه میکنم، میبینم که ما با دشمن نجنگیدیم ،با خودمون جنگیدیم.
و دشمن درون ما بود.و حالا جنگ برای من تموم شده ،اما همیشه با من هست.در تمام روزهای عمرم .
وقت هائی بوده که خودم رو بچه ای حس می کردم که از اون دو پدر به دنیا اومدم(خیر و شر).
اما اینطور که معلومه کسائی از ما جون سالم به در بردن که دیگه تعهدی نداشتن که آنچه که ما میدونیم به دیگران یاد بدیم .
و اونچه که از زندگیمون باقی مونده برای پیدا کردن خوبی ها و برتری ها در زندگی استفاده کنیم.))
واقعا چرا انسانهای بیگناه تو جنگ کشته میشن ؟ به خاطر چیزی که ما بهش تسخیر روح میگیم؟
از صحنه های زیبای دیگه این فیلم :صحنه کشته شدن الیاس،کمک خواهی بارنز بعد از بمباران ،آتش زدن محصولات کشاورزی روستا نشین ها ،کشتن پسر عقب افتاده ،کشتن پدر خانواده ای که تو زمین مخفی شده بودن،ت ج ا و ز به دختر های کوچک ، بود که باید روشون تامل کرد.
خانه خیلی روشن است
و چلچراغ بی شکوه و خاموش .....
و در انتظار شب ....
شاید دیده شود امشب
روز آشنایی مان اینقدر برف میبارید که
تمام لباسم سفید شد
حتی در اطاق های تاریک دلم هم برف میبارید
**و پدیدار شد در مقابل چشمان ما بهشت**

پنجه های مهربان مریم ،دستم را در خورد فشرد.وگفت:من به تو حسادت میکنم.احساس تو یک احساس عادی نیست،هیچ وقت نتوانستم عمق آنرا به خوبی درک کنم.همراه با فشاری بر دستش،از جا برخاستم و گفتم :*اگر به قلبت مراجعه کنی ،میبینی که فضای کوچکش ،دنیای محبت هاست.این وجه اشتراک همه انسان هاست،با این تفاوت که بعضی ها در قبال دیگران به آن پایبندندولی بعضی دیگر ،سرسری و بی توجه از آن میگذرند.*
ای دل چو زمانه میکند غمناکت
نا گه برود زتن روان پاکت
بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند
زان پیش که سبزه بر دمد از خاکت
(خیام)
---------------------------------------------------
جور زمانه مهر تو از دل جدا نکرد
ما را به زیر سنگ جفا،بی وفا نکرد
آئین عشق و عطوفت طریق ماست
ای آرزوی دل ،دل ما که خطا نکرد
---------------------------------------------------
بیا تا دست هم گیریم و راز دل عیان سازیم
که در پنهان نمی ماند،برون از پرده افتاده
---------------------------------------------------
قطره اشک ترا در جام دل اندوختم
باختم دل را به عشقت تا ابد من سوختم
---------------------------------------------------
تصویر دنیای غم را در خود نشان میداد.بغضی به سختی گلویم را می فشرد.قطهره اشکی بی اختیار از گوشه چشمم فرو چکید،در حاشیه تصویر نقش بست.میخواستم با عجله آنرا پاک کنم،اما مریم مانعم شد.
--بگذار به همین صورت بماند،این بهترین نشانه محبت توست.
***به امید اینکه همه ما به درد عشق مبتلا شویم***

به نام خدائی که جان آفرید سخن گفتن اندر زبان آفرید
و گر بنده چابک نیاید زکار عزیزش ندارد خداوندگار
مرا او رسد کبریا ومنی که ملکش قدیم است و ذاتش غنی
اگر طالبی کاین زمین طی کنی نخست اسب باز آمدن پی کنی
تامل در آیینه دل کنی صفاتی بتدریج حاصل کنی
مگر بوئی از عشق مستت کند طلبکار عهد الستت کند
به پای طلب ره به دان جا بری وزان جا به بال محبت پری
دیشب وقتی تمرین ورزشی طبق معمول ساعت 10 تموم شد.مربی همه رو جمع کرد گفت همه بیائین اینجا جمع شین میخوام پدر مهدی (یکی از دوستان ورزشی من که کمربند مشکی داره) رو در بیارم.ما هم جمع شدیم پیش مربی.ببینیم جریان چیه.
مربی هم رفت از ساکش یه روزنامه تا شده رو در آورد و با خودش آورد.و گذاشت رو زمین.تو دلم گفتم یعنی چی ؟نکنه میخواد معلقش کنه رو روزنامه .
تو همین فکرا ،مات و مبهوت نگاش میکردم.بعد مربی خم شد و روزنامه رو از رو زمین برداشت.
همین طور که همه پیش هم جمع شده بودیم،مربی گفت که اول به سلامتی خودتون دست بزنید.
همه دست زدیم.
بعدش گفت حالا به سلامتی رضا دست بزنید. همین طور خشکم زد.
یه دفعه از لای روزنامه حکم ورزشی منو در آورد و داد دستم.
بعد دوستا اومدن و تبریک گفتن و همه اومدیم خونه.
تا همین چند وقت پیش که تصمیم گرفتم ورزش رو شروع کنم ،باورم نمیشد که اینقدر سریع بتونم خودمو برسونم.خلاصه خیلی روز خوبی بود و اولین روز امسال بود که یه افتخار جدید تو زندگیم ثبت شد.از این بابت اول از خدای خوبم بعد از مربی دوستائی که کمکم کردم ممنونم .راستی یه شیرینی هم افتادم که این جلسه باید بگیرم.
خدایا از اینکه اینهمه هوامو داری ممنونم .دیروز از بابت خودم خیلی خوشحال شدم و یه جورائی تو دلم جشنی به پا بود.بیا و این شادی منو کاملش کن.خواهر عزیزم امروز امتحاناش تموم شد.کمکش کن تا موفق بشه.و از این به بعد مسیر زندگیش رو به رشد بشه وهر روز موفق تر و موفق تر باشه.به گفته خودش خیلی زحمت کشیده .پس جواب زحماتشم بده .
ندانم کدامین سخن گویمت که والا تری از آن چه من گویمت
به امید موفقیت همه

من به دنبال اطاقی خالی
روزها میگردم تا از اینجا بروم
من به دنبال اطاقی خالی
گز دل پنجره اش عطر گل بوته شبنم زده ای میگذرد
کز دل پنجره اش ناله و سوز نی غم زده ای میگذرد
روزها ست میگردم تا از اینجا بروم
من به دنبال گلیمی ساده
سقفی از چوب و حصیر
سر دری افتاده
من به دنبال هوای خنک آزادی
و
دری ،پنجره ای باز به یک آبادی
روزهاست میگردم تا از اینجا بروم
من به دنبال هوائی نه چنین آلوده
روزگاری نه چنین افسرده
روزهائی نه چنین پژمرده
روزها میگردم تا از اینجا بروم
من به دنبال اطاقی خالی روزها میگردم
کز در کوچه آن :
جوی آبی ،چشمه ای میگذرد
که مرا عصر به عصر به تماشا ببرد
کاش که پیر زنی صاحب یک بز پیر
با دوتا مرغ و خروس و سگی بازیگوش
کاش همسایه دیوار به دیوار اطاقم باشد
کاش که توی حیاطش باشد :
دو سه تایی از درختان بلند
چند تائی نارنج
و چناری که کلاغی هر روز، به سراغش برود
<< و من هر روز به عشق گل روشان بروم پنجره باز کنم >>

