تبليغاتX
در دلم بغضی هست که نمی ترکد هیچ



من به دنبال اطاقی خالی

روزها میگردم تا از اینجا بروم

 

من به دنبال اطاقی  خالی

گز دل پنجره اش عطر گل بوته شبنم زده ای میگذرد

کز دل پنجره اش ناله و سوز نی غم زده ای میگذرد

 روزها ست میگردم تا از اینجا بروم

 

من به دنبال گلیمی ساده

سقفی از چوب و حصیر

سر دری افتاده

من به دنبال هوای خنک آزادی

و

دری ،پنجره ای باز به یک آبادی

روزهاست میگردم تا از اینجا بروم

 

من به دنبال هوائی نه چنین آلوده

روزگاری نه چنین افسرده

روزهائی نه چنین پژمرده

روزها  میگردم تا از اینجا بروم

 

من به دنبال اطاقی خالی روزها میگردم

کز در کوچه آن :

جوی آبی ،چشمه ای میگذرد

که مرا عصر به عصر به تماشا ببرد

کاش که پیر زنی صاحب یک بز پیر

با دوتا مرغ و خروس و سگی بازیگوش

کاش همسایه دیوار به دیوار اطاقم باشد

کاش که توی حیاطش باشد :

دو سه تایی از درختان بلند

چند تائی نارنج

و چناری که کلاغی هر روز، به سراغش برود

<< و من هر روز به عشق گل روشان بروم پنجره باز کنم  >>

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 1:29 توسط رضا امینی |