مدتهای زیادی بود که لابلای وبلاگها ،لای پاورقی  این کاغذهای معما گونه،میون اینهمه اندیشه های گوناگون دنبال یه تعریف درست و کامل از معنای عشق بودم که حرفای عزیزی بسیار تاثیر گذار تر از دیگر تعریف ها بود.تعریفی که برای عشق چنان بال و پر میگذارد که آدمی بر فراز حس و تفکرات روزمره سر به مهر ،غرق در اندیشه، در پی جستجوی خویشتن ،مالامال از حس رهائی بر آشیانه ای عظیم سر میگذارد تا بداند که عشق چیست و معشوق کجاست:

****عشق زمینی هم می تونه آسمونی باشه...

عشق آسمونی هم عشقیه که فقط و فقط اونو ببینی و بس****

 

((یه تشکر ویژه از (M.A) عزیزم که لطف بزرگی کرد که اینو واسم نوشت.ازش خیلی ممنونم.))

یه متنی هم از پائولو در مورد عشق که مضمون عمیقی داره:

" همان گونه كه پرتو نور با گذشتن از منشور ، رنگين كمان نور را به ما نشان مي دهد ، پولس نيز عشق را از منشور شعورش مي گذراند و به عناصر تشكيل دهنده اش تجزيه مي كند و رنگين كمان عشق را به ما نشان مي دهد .
همين چيز هاي كوچك ، همين فضايل ساده اند كه عطيه ي برتر را تشكيل مي دهند . عشق از نه عنصر اصلي تشكيل شده است :
بردباري : عشق بردبار است .
مهرباني: مهربان است .
سخاوت : عشق در آتش حسد نمي سوزد .
فروتني : غرور ندارد .
ظرافت : عشق اطوار ناپسنديده ندارد .
تسليم : نفع خود را خواهان نيست .
تسامح : خشم نمي گيرد.
معصوميت : سوء ظن ندارد .
صداقت : از ناراستي شاد نمي شود ، اما با راستي به شعف مي آيد .

بردباري . مهرباني . سخاوت . فروتني . رفتارنيك . تسليم . تسامح . معصوميت . صميميت . اين ها عطيه ي برتر را تشكيل مي دهند ، در روح انساني اند كه مي خواهد در جهان ، حاضر و در كنار خداوند باشد . تمامي اين خصوصيات با ما مرتبط است . با زندگي روزمره ي ما ، با امروز و با فردا ، با ابديت .

جايي كه عشق باشد ، انسان هست ، وخدا هست .
كسي كه در عشق شادي مي يابد ، در انسان شادي مي يابد ، و در خداوند شادي مي يابد .
خدا عشق است . پس : عشق بورزيد !

عشق مي ورزيم ، چرا كه او نخست به ما عشق ورزيد .
از آن جا كه او نخست به ما عشق ورزيد ، تاثير ـ نتيجه ـ اين است كه ما نيز عشق مي ورزيم .
ما همه تجلي عشق او هستيم .
به او ، به خودمان ، به همه عشق بورزيم .
اين گونه است . قلب ما اندك اندك دگرگون مي شود . در عشق او غرق شوید و در مي يابيد كه چگونه عشق بورزيد .

آن گاه كه طفل بودم ، همچون طفلي سخن مي گفتم و احساسم كودكانه بود . آن گاه كه مرد شدم ، كار هاي كودكانه را ترك گفتم .چرا كه اكنون در آينه مي بينم ، معماوار ، و در آن هنگام چهره به چهره مي بينيم اش .
اكنون دانشي جزيي دارم ، و در آن هنگام خواهم شناخت ، همان گونه كه شناخته شده ام .

اينك اما ، سه چيز مي ماند :
ايمان ، اميد ، وعشق .
اما برترين آنها ،
عشـــــــق است یعنی
عطیه برتر "