خدایا منو ببخش غلط کردم تو دلش بنداز اونم منو ببخشه

 

همه لحظاتی که ما به وجود می آریم یه نقطه آغازی داره و یه نقطه پایان

رفتار ما داستان ها رو تشکیل میدن.داستان ها در درونشون آدمها رو دارن.و آدمهای توی داستان ها یا بدن یا خوبن.رفته رفته که جلوتر میرن ممکنه بدها خوب بشن خوب ها بد بشن یا اینکه همونی بمونن که بودن.

چقدر تلخه که اون آدمی که خودش فکر میکنه همه کارهاش خوبه و به بقیه آدمهای توی داستان  داره خدمت میکنه وقتی به نقطه پایان داستان میرسه میبینه که با رفتارش دلی رو آزرده.و چقدر سخته  اینکه بدونی اون آدم خودتی .

خدایا منو ببخش حرفایی که زده بود  همش  درسته

 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

راهی نروم که بیراه باشد

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشد که روز و روزگار خوش است

همه چیز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب

تنها دل ما دل نیست

بچه ها شاید دیگه تو وبلاگ چیزی ننویسم اگه نیومدم خداحافظ البته فعلا معلوم نیست

واسم آرزوهای خوب کنین این روزا اصلا حالم خوب نیست

 

میخوای دوست داشتنت رو نشون بدی + یه دعوای یک طرفه با خدا

 

داستان زندگی من  واقعیه؟

گاهی وقتا شبا که میخوام سرمو بذارم رو بالش بخوابم ،یا وقتی صبح از خواب بیدار میشم یه سوالی همیشه تو ذهنمه ؟ این دنیا ،این لحظه ،این دم واقعا واقعیه ؟یعنی امکان داره یه روزی بلند شم ببینم همش خواب بوده ؟

هر کسی خدائی داره اما این خدای منم قربونش برم  گا هی وقتا  بدجوری ضد حاله.اگه میتونستم به شکل جسم ببینمش موهاشو میگرفتم همچین میکشیدم جیغش بره هوا.از همه مظلوم کش تر خود خودشه.اینهمه که این منو اذیت میکنه زورش به من میرسه.حالا جریانش مفصله که چرا اینطوری میگم.بگذریم.

امروز با خوندن یه متنی،هم خورد تو ذوقم.هم اینکه عین این آدمهای گیج نشسته بودم جلوی مانیتور خیره بودم اما فکرم به متنه بود.یاد فیلم  توفیق اجباری افتادم.آخرای فیلم باران کوثری و گلزار حسابی به هم میپریدن.تیکه بود که بار هم میکردن.یه بچه که این وسط شانسی میفروخت ،یه حرفی زد که همیشه تو ذهنمه (البته با مقدار زیادی تغییر در دیالوگ اصلی فیلم):

(شما آدم بزرگا هم خیلی کارتون درسته.توی دلتون همدیگه رو دوست دارینا اما اینقدر به هم گیر میدین و به بیراهه میرین که انگار دشمن همین)

این نی نی ها رو دیدین ؟هی میرن میزنن رو صورت پدر و مادرشون.هی انگشت میکنن تو چشمشون .هی میپیچن به دست و پاهاشون.آخر سر هم حرص مامان و بابا رو در میارن یه کتک جانانه نثار میکنن.اما یه نتیجه از این .

نی نی ها چرا اینکار رو میکنن ؟علتش اینه که میخوان به پدر و مادرشون نشون بدن که دوستشون دارن اما راهشو بلد نیستن.*هدف نشون دادن دوست داشتن اما نتیجه نارضایتی طرف مقابلشونه*

اگه توفیق اجباری و محبت نی نی رو کنار هم بذاریم میرسیم به متنه.

هیچ وقت دوست نداشتم در مورد کسی قضاوت کنم.اما اگه میخواستم اینکار رو بکنم اون آدم رو میذاشتم رو ترازو ،اول میدیدم در قبال اینکه زمانمو واسش دادم چی بهم داده؟ بدیهاش رو وزن میکردم خوبی هاش رو هم همینطور.آخر سر با مقایسه نتیجه ترازوبه  من نشون میداد عیار اون آدم چقدره.

هیچ وقت دوست ندارم کاری کنم که دل کسی بشکنه.اما گاهی وقتا عین اون بچه هه انگشتمو میکنم تو صورت کسی که دوستش دارم تا بگم تو عزیزمی."اما چون راهشو بلد نیستم کتک میخورم."

 و اما دعوای من:

 آی خدا اینجاست که میخوام موهاتو بکنم :

تو که میخوای اذیت کنی چرا موقعیتشو واسم میذاری ؟

چرا وقتی میخواستی به دنیا بیاری زن دومی رو انداختی تو بلای جون

از همون اول که مانی شیرش خشک شد دو سال تمام افسردگی گرفت میخواستی چی رو ثابت کنی ؟

سر قضیه دانشگاه ،چرا مغز میدی اونم جزو بهترین های مدرسه شایدم منطقه اما وقتی جواب دانشگاه میاد زمین و زمانو در و تخته رو با هم جور میکنی تا نشه

چرا وقتی میگم رو پاهام میخوام بایستم پامو قلم میکنی؟

سر قضیه کار  کتابخونه و تهمت دزدی زدن  الکی؟

قسم خدای دروغ خوردن اسماعیل رشتی ،کرمای حمید جقله رو همش و همش و همش رو با چاشنی زندون خوشمزه اش کردی؟

اون داوود چی بود انداختی رو گردن من ؟ اون حسین چی بود؟

یا سر قضیه آخر آخه چی بهت بگم؟

بابا یه تکونی به خودت بده بسه دیگه خجالت نمیکشی ؟موهاتو بکشم؟

حالا برو پیش خودت بگو بنده من پر رو شده یه دونه دیگه بزنم پس کله اش بخوره زمین یه کم بخندیم

آخه سوژه خنده بهتر از من نداری ؟ تو مگه بیکاری ؟حداقل بهم بگو بیام با هم مار و پله بازی کنیم با هم بخندیم اما به من نخنیدیم باشه ؟

***  خدا قربون مهربونیات ،فدای نگاها ت، همیشه آرزوم این بوده که دستای منو بگیری عین این اما ول نکنی دلم گرفته چه طوری بگم بهت ؟***خدایا یه سوال تو چطوری اینقدر نازی؟

دنیا-قلب-اشک-قسم-خدا-زندگی-آدمها-نشانه ها -خودم-تغییر

 

گاهی توی زندگی باید وایستاد.دور و بر خودت رو باید خوب نگاه کنی.حواست باشه که کجائی.

داشتم به چهره مادرم نگاه میکردم ،به کارهاش به اینکه چقدر عوض شده.خط های روی صورتش کم کم داره خودشو نشون میده.نوع راه رفتنش همه و همه کارهاش اینکه توی سخت ترین شرایط چقدر برای من زحمت کشیده.

به پدرم نگاه میکردم .چقدر عوض شده ،اون آدم با شور وشوق زیاد با اونهمه انرژی ،الان چقدر تغییر کرده.

خودم اون بچه کوچولوئی که همش درس میخوند.با دوستاش پینگ پنگ بازی میکرد چقدر میرفت فوتبال بازی میکرد.چقدر یواشکی میرفت بیرون پلی استیشن و سگا بازی میکرد ،اونهمه شیطنت ها ،دوستای قدیمی ، معلم ها که چقدر با هم دوست بودیم.دوران دبیرستان ، محیط های کار.

بزرگ شدم ایکاش هیچ وقت نمیشدم.

تنها شدم.حالا که به اطرافم نگاه میکنم میبینم چقدر دنیا عوض شده.چقدر از خلوت آدمها فهمیدم.اینکه از اینجا به بعد باید چطوری زندگی کنم.یه عالمه سوال که حتی دوست ندارم بهشون فکر کنم.اما ناخواسته باهاشون درگیرم.

ای خدا خیلی دلم گرفته.توی خلوتم توی تنهائیام فقط تو رو دارم تو یکی تنهام نذار هیچ وقت.بدون که اونروز روز پایان منه.روز ۳ مهر 88 بود که بالاخره بغضم ترکید.خودمو واسه یه روز سخت آماده کرده بودم .

یه آوازی که همیشه توی گوشم بود بالاخره به اعماق وجودم رخنه کرد و دلمو لرزوند.و یه اتفاق که با همه تلخیش باید می افتاد.

یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم / خود را چو فرو ریزم با خاک درآمیزم

وگرنه من همان خاکم که هستم

یک روز سر زلف  بلوندت چینم بهر دل مسکینم اینم، جگرم اینم، اینم
یک روز که باشم مست لایعقل و طرد و سست

یک روز ارس گردم اطراف تو را گردم / کشتی شوم جاری از خاک برآرم تو بر آب نشانم تو

دور از همه بیزاری
دریای خزر گردم خواهی تو اگر جونم / محصول هنر گردم خواهی تو اگر جونم
یک روز بصر گردم یک روز نظر گردم پانصد سر سر در گم ای وای ای
حبل المتین گیست جمعا به تو آویزیم
و اعتصموا به حبل الله جمیعا و لا تفرقوا...

((یک روز به شیدایی
در زلف تو آویزم
یک روز دو چشمم خیس **اینجا بود که خودمو نتونستم نگه دارم دلم شکست حسابی زدم زیر گریه **
یک روز دلم چون گیس
آشفته و ریساریس ))

بردار دگر بردار بردار به دارم زن  از روی پل فردیس
صد سینه سپر گردم خواهی تو اگر جونم

ای درد تو ام درمان درد بستر ناکامی
ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
وی خاطره‌ات پونز نوک تیز ته کفشم این سندل رسوایی
گرگی تو و میشم من جمعا به تو آویزیم
آب از تو سریشم من جمعا به تو آویزیم
اوگزاز و دیازپامی / جر زلفت آرامی /چون زلف تو نآرامم رسوا و پریشم من

چند صفحه ای که پارسال نوشته بودم رو دیشب خوندم .پارسال حرفی که از LI شنیدم رو توش دیدم "واسه این سن زوده "  خدا اونشب  نشونتو بهم رسونده بودی

دارم خودمو واسه یه شروع جدید آماده میکنم .امروز رو نباید هیچ وقتی فراموش کنم.تمام قدرتم رو میذارم.

پس حرکت میکنم پیش به سوی ................................................خدایا کمکم کن .

 

عشق

مدتهای زیادی بود که لابلای وبلاگها ،لای پاورقی  این کاغذهای معما گونه،میون اینهمه اندیشه های گوناگون دنبال یه تعریف درست و کامل از معنای عشق بودم که حرفای عزیزی بسیار تاثیر گذار تر از دیگر تعریف ها بود.تعریفی که برای عشق چنان بال و پر میگذارد که آدمی بر فراز حس و تفکرات روزمره سر به مهر ،غرق در اندیشه، در پی جستجوی خویشتن ،مالامال از حس رهائی بر آشیانه ای عظیم سر میگذارد تا بداند که عشق چیست و معشوق کجاست:

****عشق زمینی هم می تونه آسمونی باشه...

عشق آسمونی هم عشقیه که فقط و فقط اونو ببینی و بس****

 

((یه تشکر ویژه از (M.A) عزیزم که لطف بزرگی کرد که اینو واسم نوشت.ازش خیلی ممنونم.))

یه متنی هم از پائولو در مورد عشق که مضمون عمیقی داره:

" همان گونه كه پرتو نور با گذشتن از منشور ، رنگين كمان نور را به ما نشان مي دهد ، پولس نيز عشق را از منشور شعورش مي گذراند و به عناصر تشكيل دهنده اش تجزيه مي كند و رنگين كمان عشق را به ما نشان مي دهد .
همين چيز هاي كوچك ، همين فضايل ساده اند كه عطيه ي برتر را تشكيل مي دهند . عشق از نه عنصر اصلي تشكيل شده است :
بردباري : عشق بردبار است .
مهرباني: مهربان است .
سخاوت : عشق در آتش حسد نمي سوزد .
فروتني : غرور ندارد .
ظرافت : عشق اطوار ناپسنديده ندارد .
تسليم : نفع خود را خواهان نيست .
تسامح : خشم نمي گيرد.
معصوميت : سوء ظن ندارد .
صداقت : از ناراستي شاد نمي شود ، اما با راستي به شعف مي آيد .

بردباري . مهرباني . سخاوت . فروتني . رفتارنيك . تسليم . تسامح . معصوميت . صميميت . اين ها عطيه ي برتر را تشكيل مي دهند ، در روح انساني اند كه مي خواهد در جهان ، حاضر و در كنار خداوند باشد . تمامي اين خصوصيات با ما مرتبط است . با زندگي روزمره ي ما ، با امروز و با فردا ، با ابديت .

جايي كه عشق باشد ، انسان هست ، وخدا هست .
كسي كه در عشق شادي مي يابد ، در انسان شادي مي يابد ، و در خداوند شادي مي يابد .
خدا عشق است . پس : عشق بورزيد !

عشق مي ورزيم ، چرا كه او نخست به ما عشق ورزيد .
از آن جا كه او نخست به ما عشق ورزيد ، تاثير ـ نتيجه ـ اين است كه ما نيز عشق مي ورزيم .
ما همه تجلي عشق او هستيم .
به او ، به خودمان ، به همه عشق بورزيم .
اين گونه است . قلب ما اندك اندك دگرگون مي شود . در عشق او غرق شوید و در مي يابيد كه چگونه عشق بورزيد .

آن گاه كه طفل بودم ، همچون طفلي سخن مي گفتم و احساسم كودكانه بود . آن گاه كه مرد شدم ، كار هاي كودكانه را ترك گفتم .چرا كه اكنون در آينه مي بينم ، معماوار ، و در آن هنگام چهره به چهره مي بينيم اش .
اكنون دانشي جزيي دارم ، و در آن هنگام خواهم شناخت ، همان گونه كه شناخته شده ام .

اينك اما ، سه چيز مي ماند :
ايمان ، اميد ، وعشق .
اما برترين آنها ،
عشـــــــق است یعنی
عطیه برتر "

 

حیران(یه شاهکار از ثمره کمالیان)

عشق را در زیر باران جستجو باید کرد

 و تو را در اعماق وجودم

با نگریستن به روزنه خاطراتم

در جاده عشق به دنبال بوی تنت

در قطاری بی سرنشین تا آخر دنیا

حیرانم

معضلی به نام اعتیاد

 چرا بعضی ها اینقدر نامردن؟

چند تا مورد هست که دوست داشتم اینجا بنویسمشون:

1.امروز که از سرکار میومدم یه پسر جوون عقب افتاده ذهنی رو دیدم که دیدم از جیبش سیگار در آورد و شروع کرد به کشیدن.با خودم گفتم واقعا کدوم آدم بی مروتی به این مدل از آدمها هم رحم نمیکنه؟اولین نفری که به دست این آدم سیگار داده و سیگار کشیدن رو بهش یاد داده واقعا کی بوده ؟چی بوده؟

2.یه کسی رو میشناسم که قهرمان کیک بوکسینگ تهران بود و یه ورزشکار درست و حسابی.اما متاسفانه به خاطر بچگی و یه سری مسائل دیگه توی انتخاب دوستاش اشتباه میکنه.نتیجه اش این میشه که الان متاسفانه همون آدم قهرمان ورزشی تبدیل به یه جوون بیست ساله معتاد به کراک وقرص شده و مصرفش بالاست.بنده خدا چنان زمین خورده که هیچ جوره نمیشه بلندش کرد.واقعا گناه همچین جوون های مملکت ما که روز به روز به تعداد معتاداش اضافه میشه چیه؟

از همه بدترش هم اینه که وقتی کسی به کسی دست رفاقت میده چطور این اجازه رو به خودش میده که به رفیقش نارو بزنه و با هر کلکی شده اونو به بیراهه ببره.

3.مورد سوم هم در مورد یه آدم لال بود که چند وقت پیش دیدم بهش مشروب دادن تو خیابون سکندری میزد.

4.یه شبی داشتم از باشگاه میومدم دقیقا جلوی ورزشگاه یه سری بوته های خار دار از زمین دراومده.لای این بوته ها یکی رو دیدم که به یه شکله عجیبی روی تیغه های بوته که حتی نمیشه بهش دست زد بعد تزریق مواد خشکش زده بود دست ها و پاهاش روی زمین و قسمت شکم و سینه روی هوا مونده بود.

5.یه روزی هم توی یکی از خیابون ها داشتم قدم میزدم که یه پسر جوونی رو دیدم که توی یه قسمتی که نمیتونم بگم (چون بی ادبی میشه) تزریق کرده بود (علتشم اینه که بعد از یه مدت تمام رگهای بدن بسته میشه و به خاطر سمی که توی مواد هست ،خون توش دیگه نمیتونه جریان پیدا کنه) و متاسفانه فوت کرده بود.شاید یکی از تلخ ترین صحنه هایی بود که تا الان دیدم.

حالا علت اصلی نوشتن این آپم اینه که یه سوال از شماها بپرسم :

بعضی ها  توی زندگی شخصیشون راههائی رو میرن که شاید آخرش بیراهه باشه.نمونش آدمهایی که تو دام اعتیاد میفتن،حالا سوال من اینجاست چرا گاهی وقتا انسانها به جای کمک کردن به بقیه و راهنمائی دیگران به سمت راههائی که درسته ،اونا رو توی چاه میندازن؟چرا انسانها گاهی وقتا دست به همچین کارائی میزنن؟(اگه کسی دلیل روانیشو میدونه لطفا بگه چون واقعا برام جای سوال داره که گناه جوانهای بیگناه نمونه خیلی ها که بطور روزمره از کنارشون میگذریم و به موقعیت تلخشون افسوس میخوریم چیه که بازیچه یه مشت موجود دو پا که اسم انسان رو نمیشه روشون گذاشت میشن؟)

 

بهترین دوست زندگیم و دلتنگی من

 

دو تا چیز هست که منو یادش میندازه

1.ماهی کوچولوی قرمز سال نو

2رضا صادقی:.

توی گوشیم یه سری آهنگ ریختم که گاهی وقتا که کار انجام میدم میگذارمشون وگوششون میدم.لابلای این آهنگ ها  چند تا آهنگ از رضا صادقی هست که حسابی منو هوائی میکنه.هر وقتی که گوش میدم یاد پارسال میفتم.یاد یه دوستی که شاید عمیق ترین تاثیر رو تو زندگی شخصی من گذاشت.یادش بخیر چه دورانی بود.یه روزی یه تعطیلی بهم خورد اینقدر خوشحال بودم که داشتم بشکن میزدم.وقتی اومدم خونه ساعت 3 ظهر بود که بساط وسایلمو جمع کرده بودم که می خواستم  تا ساری برم تا ببینمش،ساعت 12 شب تک و تنها زیر بارون رسیدم فرح آباد.اونم با راننده تاکسی های شمالی عشق پسر تهرونی که پولای تو جیبشونو یه صفائی بدن.اما زهی خیال باطل.منو نشناختن(آخه چرا شمالیا توی شمال اینقدر با تهرانی ها مشکل دارن نمیدونم)

خلاصه شب یه جائی رو جور کردم تا توش بخوابم تا فردا.زنگ زدم به دوستم تا ببینمش.اما انگار عسل و خربزه رو با هم بخوری.همون روز سنگ کوب کردم.هنوزم از اون روز در شگفتم.خلاصه آخرشم جور نشد.

خلاصه یادش افتادم.مخصوصا وقتی نوشته "اسرار مگو" که عاشقشم رو میخونم یاد خیلی چیزها میفتم.امروز صبح که بیدار شدم بین خواب وبیداری تمام خاطرات پارسالم از فروردین تا اسفند میومد تو ذهنم.

نمیدونم الان کجاست و چیکار میکنه.تیتر وبلاگم قسمتی از شعر اونه که انگار هر چقدر سنم میاد بالاتر و چیزای جدیدی رو یاد میگیرم بیشتر به شعر اون نزدیک میشم.و به تفکر اون آدم.وبلاگمو ساختم که هر وقتی اومدم توش اول یاد اون باشم. خیلی دلم براش تنگ شده.امروز که اینقدر بهش فکر کردم داشتم دیوونه میشدم.

به قول یه دوستی که تو همون سفر باهاش رفیق شدم دنیا خیلی کوچکه شاید یه روزی همدیگه رو دیدیم.

منم امیدوارم یه روزی یه جائی حتی برای چند ثانیه هم که شده ببینمش.

به قول خارجی ها به سلامتیش.

امیدوارم هرجای این دنیا که هست موفق و شاد و خوشبخت باشه.

دلم میخواد بازم دربارش بنویسم.ایشالا تو آپای بعدی.

و اما جدیدا با یه دختر خانمی به نام ثمره کمالیان از طریق تلویزیون آشنا شدم که شاید هر کی پای صحبت هاش بشینه،مست حرفای دلنشینش بشه.ازش بیشتر خواهم گفت.وقتی حرفای ثمره کمالیان رو گوش میدادم یاد عاشق شدن خودم میفتم.چقدر صحبت های این دختر تو دلم نشست.شاید درصدی از احساساتی که اون احساس کرده بود رو منم تجربه کرده ام که اینقدر حرفاش روی من تاثیر میذاره.

دوستای خوبم از این به بعد بیشتر نوشته هام نوشته خودم خواهد بود که سعی میکنم به شکل اگه بشه اسمشو گذاشت شعر دربیارم  و یا  نوشته هایی به زبان عامیانه مینویسم که بیشتر مربوط به زندگی خودم خواهد بود.